زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

29 ماهگی عروسکم

سلام دخترم 29 ماهه شدنت مبارک عزیز دلممممم اینم عکست    قبل نوشتن پیشرفتات باید ازت عذرخواهی کنم که اینقدر کم میام و وبلاگت رو بروز نمیکنم.. یا حال ندارم یا شما نمیزاری و یا...خلاصه نمیشه زیاد بیام خب پیشرفتات رو بگم که حرف زدنت کاملتر شده کلماتی رو که قبلا دست و پا شکسته میگفتی الان کاملتر و قشنگ تر میگی دو تا شعر دیگه هم این دو ماه حفظ شدی و کل ائمه رو این ماه یادگرفتی...پنج تن آل عبا رو هم که فاطمه رو نمیتونستی بگی و از علی میپریدی به حسن دیگه یه جورایی میگی  از پوشک هم گرفتمت که مفصلش رو تو یه پست دیگه برات میگم یه 10 روزی هم بعد اربعین مادرجون حلیمه و خاله اعظمی اومدن خونمون و کلی بهمون خوش گ...
28 آذر 1395

27 ماهگیت مبارک

  سلام گل دخترم   من واقعا شرمندتم که هر ماه با تاخیر برای تبریک میام 27 ماهگیت مبارک عشق مادر   اینم عکست که بزور گذاشتی ازت بگیرم   دخترکم این ماه وقت اینکه باهات شعر جدید یا حتی اسامی باقی اماما رو کار کنم نداشتم معمولا تو بیرجند چون دورمون شلوغه نمیشه تنها چیزی که این ماه یاد گرفتی  اسم مبارک امام حسینه که به برکت ماه محرم ملکه ذهنت شده...قبل محرم اسم امام سوم و چهارم رو اشتباه میکردی و میگفتی تجاد (سجاد)ولی الان برعکس شده اسم هر دو امام رو میگی اُتِین (حسین) این ماه هم به من میگفتی مامان اِلاله و به بابایی میگفتی بابا مَمود ...هر کی میگفت بابای منه تو میگفتی نه مَمودِ منه...
30 مهر 1395

باز هم با تاخیر 26 ماهگیت مبارک

  سلام عزیزترینم   باز هم با 4 روز تاخیر اومدم ماهگرد بیست و ششمت رو بهت تبریک بگم امیدوارم سالم و زیر سایه امام زمان (عج) باشی   جیگرم خیلی وقته نیامدم و برات ننوشتم   دخترکم خداروشکر خداروشکر بعد از ظهر یکشنبه 21 شهریورماه امام رضا (ع) آقا و سرورمون ما رو طلبید و من و شما و بابایی و دایی مرتضی که اومده بودن کرمان برای ثبت نام دانشگاه با هم راهی مشهد شدیم ظهر روز بعد (عید قربان) حدودا موقع نماز بود که وارد حرم شدیم و رفتیم زیارت (جای همه خالی) بعد از اون هم رفتیم خونه آقای کاری و شب موندیم صبح روز بعد برای زیارت رفتیم حرم و بعدشم بازار 17 شهریور برای دخترکم و اون فرشته دیگمون یه سری لباس ...
2 مهر 1395

25ماهگیت با 3 روز تاخیر مبارک

  سلام دختر ناز مامائی   نمیدونم از کجا شروع کنم اول از همه ازت عذر میخوام بابت تاخیر تبریک 25 ماهگیت 25 ماه از زمینی شدنت مثل باد گذشت و تو بزرگ و خانوم تر شدی ، جلوی چشمام قد کشیدی ،چهاردست و پارفتی، نشستی ،راه رفتی، زبون باز کردی و حالا هم که داری مستقل میشی لباساتو خودت میپوشی و درمیاری ،دست و صورتتو خودت میشوری، کمکم میکنی پوشکت کنم ؛ حتی تو کارای خونه کمکم میکنی از خدا میخوام که شما رو برای من و بابایی حفظ کنه و کمکمون کنه که خوب تربیتت کنیم   خیلی وقته دیگه از پیشرفتات برات ننوشتم راستش یا بی حالم و افتاده یا حوصله ندارم یا شما نمیزاری الانم شما با بابایی بازی میکنی تا تونستم بیام   پیش...
31 مرداد 1395

خاطره

سلام دختر قشنگم   بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده   دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
28 تير 1395

دیشب رسیدیم بیرجند

سلام دختر نازم   اول از همه باید 19 ماهگیت رو تبریک بگم عروسکم ، ماه ها مثل باااااد میره و تو بزرگ و بزرگ تر میشی و خانوم تر کلی پیشرفت کردی ... کلی حرف میزنی ...   ولی الان میخوام برات از کرمان بگم از اول که با دایی مسعود رفتیم و کلی دور دور کردیم تو کرمان و بعد حدود دو هفته از برگشتن دایی به بیرجند بابابزرگ و مامان بزرگت اومدن خونمون... تا اینکه دیشب همه مون برگشتیم بیرجند ... خیلییییییی هم بهمون خوش گذشت کلی عکس دارم که سر فرصت برات میزارم یه خبر دسته اول اول هم دارم که تو پست بعد میزارم برات   حالا پیشرفتات:   ببعی میگه: بَ بَ پیشی میگه: میو میو تیکه: تیته عمو عمه باز: با ...
28 بهمن 1394

میریم کرمان

سلام عشقم خوبی دخترکم؟؟   امروز 24 دی ماهه و شما 1 سال و 5 ماه و 26 روز سنته خب اومدم بگم فردا جمعه است و ما هم عازم کرمانیم...این سه هفته هم گذشت خداروشکر خوب گذشت   این مدت منتظر دو تا نو رسیده بودیم که نیامدن و انگاری ندیده میریم(حالا هر وقت اومدن در صورت دسترسی به نت میام و خبرش رو میزارم)   ولی رفتنمون احتمالا زیاد طول نکشه ... شاید یه هفته ای یا 10 روزه میریم... دلیلش بماند چون زیاد جالب نیست   عکسای این مدت هم باشه ان شاالله بعدا چون الان خونه خاله اطهریم و دسترسی به عکسات ندارم   احتمالا دایی مسعود هم باهامون بیاد باز خوبه تنها نمیریم   تو کرمان هم باید ببرم...
24 دی 1394

17ماهگی

  دختر قشنگم   با تاخیییییییییییییییییییییر 17 ماهگیت مبارک عسلی   اینم عکس 17 ماهگیت     بخورمت خوشکلم   آخر ماه هم واکسن داری امیدوارم زیاد اذیت نشی     پیشرفتای این ماهت:   گفتن : یا الله لا اله الی الله : لا لا لا لا صلوات : به زبون خودت بده نی نی سلام آب بالا آخ بدو بدو و ...   به سرد میگی داغ یکمی باهات کار کردم الان یه یزی شبیه سرد میگی   ماشاالله پر سر زبونی  حرف زیاد میزنی ولی بیشترش قابل فهم نیست روابط عمومیت ماشاالله بالاست(برعکس من)هرجا بری زودی دوست پیدا میکنی...خونه مادر...
7 دی 1394